اخبار و رویدادها
مقالات...
مظلوم امام حسن(ع)مظلوم امام حسن(ع)
هدیه به اموات هدیه به اموات
فوائد گریه بر امام حسین (ع)فوائد گریه بر امام حسین (ع)
چگونه حال و هوای خانه را محرمی کنیم؟چگونه حال و هوای خانه را محرمی کنیم؟
براي ايجاد محبت بين دو زوج چه بايد كرد؟براي ايجاد محبت بين دو زوج چه بايد كرد؟
وظیفه ما در قبال پدر ومادر چیست؟وظیفه ما در قبال پدر ومادر چیست؟
سه قفل با یک کلید سه قفل با یک کلید
بایگانی
سازمان تبلیغات اسلامی یزد
آدرس : یزد، بلوار شهید پاکنژاد، روبروی پمپ بنزین، اداره کل تبلیغات اسلامی استان یزد
تلفن : 37253370-035
فاکس : 37252680-035
ایمیل : info@tebyanyazd.ir



زندگی نامه حضرت امام خمینی (ره)
گروه مرتبط: دین و اندیشه


فصل اول: از ولادت تا وفات

1 . خاندان

مردم دیندار و شریعتمدار خمین 1، یوسف خان کمره ای را از سوی خود نیابت دادند که به نجف رفته عالمی عامل و مجتهدی روشن بین را با خود به خمین آورد تا امور شریعت و اداره معیشت آنان را به عهده گیرد . یوسف خان که خود از عالمان آن دیار بود، در نجف اشرف از میان عالمان آن شهر علوی، علامه سید احمد موسوی مشهور به "هندی" را یافت که نشان سیادت و شرافت در جبین او پیدا بود . او به "هندی" شهرت یافته بود از آن رو که سالها پیش از این نیای بزرگوارش به انگیزه تبلیغ دین و آیین از نیشابور به کشمیر هجرت کرده بود . پدر سید احمد در همان جا (کشمیر) شاهد شهادت را در آغوش گرفت و از آن پس به رسم و سپاس مردم هند به "دینعلی شاه" لقب گرفت . آن شهید بزرگوار (پدر سید احمد) از نوادگان میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار است .

سید احمد موسوی (هندی) پس از شهادت پدر، کشمیر را به قصد نجف ترک گفت و به مقام بلند اجتهاد و فقاهت در همین شهر مقدس دست یافت . او که علم را به انگیزه خدمت به دین آموخته بود، در برابر دعوت یوسف خان کمره ای، از خود مقاومتی نشان نداد و چونان اجداد بزرگوارش، نجف را به قصد تبلیغ دین پشت سر نهاد و روی به دیار خمینی ها کرد . در خمین با سکینه، خواهر یوسف خان عقد همسری بست و بعد از سه دختر، خداوند به او فرزندی داد که نامش را مصطفی نهاد .

سید مصطفی، مقدمات را در خمین نزد میرزا احمد خوانساری آموخت . میرزا احمد از نوادگان مرحوم حیدربن محمد خوانساری مولف زبدة التصانیف است . علاقه و ارتباط نزدیک استاد و شاگرد، آنان را خویشاوند نیز کرد و سید مصطفی دختر میرزا احمد را که پیش از ازدواج "حاجیه خانم" نام داشت و پس از آن، در خانه سید مصطفی هاجر صدا زده می شد . به همسری برگزید . مرحوم سید مصطفی موسوی که در خمین او را آقای موسوی و یا آسید مصطفی و یا آسید هندی خطاب می کردند، اندکی پس از ازدواجش با هاجر، راهی اصفهان شد تا تحصیلات خود را در آنجا ادامه دهد . پس از مدتی، همراه همسر و نخستین فرزندش (مولود آغا) به نجف و سامرا هجرت کرد و بیش از پنج سال از محضر بزرگانی، همچون مرحوم میرزای شیرازی در سامرا سود برد . بازگشتش را به خمین که به دعوت مردم آن شهر بوده است، سال 1312ه . ق . برابر با 1274 ه . ش در خاطره ها ثبت کرده اند . 2

چهره ای که از سید مصطفی در خاطره های مربوط به آن زمانها، ترسیم می شود، سیمای عالمی غیرتمند و مردمی است که شهامت و شجاعت او، بارها کام خانهای خمین و اطراف آن را تلخ کرده بود . مقاومت در برابر زورگویان حکومتی که همگی حامیان خانهای آن روز بودند، و حمایتهای جوانمردانه سید مصطفی از مظلومان شهری و روستایی، عرصه را بر زمین داران خمین تنگ کرده بود و راهی جز به شهادت رساندن آن عالم بزرگوار، پیش پای خود ندیدند . زمانه و زمینه های شهادت سید مصطفی، نمایی روشن از همه جای ایران بود . حکومت مرکزی به غایت ضعیف و ناتوان شده بود . شاه قاجار (مظفرالدین شاه) اداره کشور را به کسانی بی کفایت تر از خود سپرده بود و خود همه وقت و توان و ثروت دولتی اش را صرف معالجه خود می کرد . بابت چندین سفر به اروپا و معالجه مزاج علیلش، کشور را به چندین بانک خارجی مقروض کرد و اوضاع و احوال برخی شهرهای ایران، از جمله خمین و گلپایگان و سلطان آباد (اراک) بسیار بد گزارش می شد . هرکس که ثروتی و زمینی و چند حلقه چاه داشت، تفنگچی نیز استخدام می کرد . زور و ستم، تنها زبانی بود که خوانین و حکومتی ها با آن تکلم می کردند و مردم را به شنیدن و تمکین در برابر خود، می خواندند .

در چنین اوضاع و احوالی آقا مصطفی تصمیم گرفت با عضدالسلطان والی سلطان آباد، دیدار و گفتگو کند . بامداد روز جمعه، دوازدهم ذی قعده سال 1320، پس از خواندن نماز صبح، خمین را همراه چند تن همراه و محافظ، به قصد اراک ترک گفت . در یک فرسنگی آبادی حسن آباد، خستگی راه را از تن می ریختند که دو سواره پیش روی آنان ظاهر شدند: جعفرقلی خان و رضاقلی سلطان، سلام کردند . یکی از آن دو مشک آبی را از خرجین اسب بیرون آورد و به آقا مصطفی تعارف کرد . سید، آن دو را می شناخت و حتی به تقاضای آنان برای همراه شدن با او در این سفر، پاسخ رد داده بود . گویا از جایی شنیده بود که آن دو قصد جانش را کرده اند . به رسم ادب، قدری از آن آب را نوشید و هنوز مشک را پایین نیاورده بود که دو تیر قبا و قلبش را دریدند . قاتلان سید، از معرکه گریختند و مدتی اجرای عدالت را در حق خود به عقب انداختند . همراهان سید شهید، با اندوه فراوان پیکی را به سلطان آباد (اراک) فرستادند و خبر شهادت عالم خمین را به مردم رساندند . جمعیتی انبوه به استقبال جسم خونین سید مصطفی به دروازه شهر هجوم آوردند و معتمدالسادات، عالم بزرگ اراک تحت الحنک به دوش انداخت و کفش از پای در آورد و جنازه را از پشت اسب بر دوش مردم نهاد، مراسم کفن و دفن همان جا صورت پذیرفت . 3 اراک به سوگ نشست و علمای تهران در عزای سید مصطفی گزارشهایی اندوهگینانه از شهرهای کوچک به مردم دادند . اصفهان و گلپایگان و خوانسار تا چهلمین روز شهادت آن عالم جلیل القدر و مظلوم، پی در پی مجلس سوگ برپا کردند . اما خمین را آشوبی دیگر بود و پیر و جوان آن بر سر و سینه می کوبیدند . هاجر، همسر داغدارش از همه بی تاب تر بود . سید مرتضی پسر مهتر شهید، به پشت بام برج پناه برده بود که در آنجا اشک بریزد و از همان جا دید که مردم خانه های جعفرقلی خان و رضاقلی سلطان را در آغوش خشم خود می سوزانند .

امین سلطان، صدر اعظم مظفرالدین شاه برای اعاده حیثیت به حکومت آشفته قاجار، سردار حشمت را ماموریت داد که قاتلان سید مصطفی خمینی را قصاص کند . قاتلان به قلعه ای در دو فرسنگی شهر گریختند . فوجی از قشون حکومتی پس از چند روز محاصره قلعه، درهای آن را گشودند و رضاقلی سلطان را مرده یافتند . جعفر قلی خان را همراه با زنی که با او در قلعه بود، دستگیر کرده به تهران فرستادند . از طرف برخی اعیان حکومتی از جمله وزیر خلوت یا همان وزیر دربار ، اقداماتی برای آزاد کردن قاتل صورت گرفت; ولی مردم و علمای شهرهای تهران و اراک سخت برقصاص او پای فشردند . پافشاریهای مردم، علما و فرزندان سید مصطفی دربار را به اعدام جعفرقلی خان مجبور کرد . آیة الله پسندیده که در آن زمان به سید مرتضی شهرت داشت و دوران نوجوانی را می گذراند، ماجرای قصاص قاتل پدرش را این گونه به یاد می آورد:

"در چهارم ربیع الاول 1323 ه . ق . قاتل را برای اعدام به میدان بهارستان بردند . به من و برادرم گفتند به منزل برویم . چون بچه بودیم و متاثر می شدیم، ولی سایرین به میدان رفتند . مطابق رسم آن روزگار، قاتل، میر غضب و شاه [ولیعهد] که همگی در میدان حاضر بودند، لباس قرمز برتن داشتند . سر جعفرقلی خان را بریدند ... چند روز بعد از اعدام قاتل، همراهان برای بازگشت به خمین گاری کرایه کردند" . 4

کودکی

شهید سید مصطفی موسوی خمینی در سن چهل و دو سالگی، شهد شهادت را نوشید و بزرگترین میراث او پنج فرزند صالح بود: مولود آغا (متولد 1305 قمری)، فاطمه (متولد 1312قمری) مرتضی (متولد 1313قمری) نورالدین (متولد 1315قمری) و روح الله .

روح الله که پنجمین و آخرین فرزند سید مصطفی است، در سحرگاه چهارشنبه، نخستین روز مهرماه سال 1281ه . ش . برابر با بیستم جمادی الثانی 1320 ه . ق . 5 سالروز میلاد مسعود حضرت فاطمه زهرا - سلام الله علیها - دیده خاکیان را به جمال افلاکی خود روشن کرد . نام او یکی از با مسماترین نامهایی است که تاکنون برای انسانی ثبت کرده اند: او به حق روح خدا در کالبد زمان بود و جسم افسرده امتی را جنبش و حیات دوباره داد . آری ، "الاسما تنزل من السما; نامها از آسمان فرود می آیند . "

تولد روح الله ، پدر را از دل و جان خشنود کرد و از همان روز نخست کمر به تربیت الهی او بست; چنان که به دایه روح الله (ننه خاور) گفت: "تا وقتی که پسرم روح الله را شیر می دهی، دست به سوی هیچ سفره ای جز سفره خود و یا غذایی که از خانه من برای تو فرستاده می شود، دراز مکن" . 6 چهارماه و بیست روز سایه پدر، جسم کوچک کودک را از گرمای حوادث و فتنه ها پناه داد; اما روح الله پنجمین ماه عمر خود را با درد یتیمی آغاز کرد و از آن پس مادر گرامی اش و عمه بزرگوارش بانو صاحبه خانم، تربیت او را عهده دار بودند . صاحبه خانم، زنی دلیر و شجاع بود . در قدرت روحی و کرامت نفس این زن، همین بس که بدانیم اگر تدبیرها و پافشاریهای او نبود، قاتل پدر قصاص نمی شد; دوران کودکی روح الله با تربیت و اصلاح و مکرمت آموزی توام نبود; جسم و جان روح الله، زخم یتیمی را از یاد نمی برد، و مردی بزرگ از دامان او به معراج حقایق نمی رفت . روح الله از زبان این بانوی مردآفرین، تاریخ و سرگذشت اجدادش را از نیشابور تا کشمیر، و از آنجا تا نجف و سامرا و خمین شنید و روح حق طلبی و عدالت خواهی را از او آموخت . به حتم یکی از شورانگیزترین داستانهایی که از زبان عمه اش شنید، داستان شهادت پدر بوده است; هر چند به این مقدار نیز اکتفا نکرد و مدتی خود نیز ماجرای شهادت پدر را از زبانها و قلمهای متفاوت شنید و خواند . 7 علاقه روح الله به پدر از نامی که او برای شهرت خود برگزید، پیدا است: مرتضی "پسندیده" را پسندید، نورالدین به "هندی" رضایت داد، و روح الله چراغ " مصطفوی" را برافروخت . همچنین در جوانی نیز بعضی نوشته هایش را با "ابن الشهید" مختوم می کرد تا یاد پدر شهید خود را همیشه در خاطر عاطرش زنده نگه دارد .

از مهمترین حوادث کشور که در دوران کودکی امام رخ داد . نهضت مشروطیت بود . چهار سال و چهارماه از تولد او می گذشت که شاه قاجار به امضای پنجاه و یک اصل قانون مشروطیت تن داد و نه روز بعد بستر خود را در گورستان پهن کرد . 8حوادث مربوط به نهضت مشروطیت اگرچه بیش از هر جای کشور، پایتخت را می لرزاند، گویا شهرها و روستاهای کوچک و دور را نیز از خود بی خبر نمی گذاشت و دعای خانواده روح الله برای بهبود حال شیخ فضل الله نوری، پس از نجات از سؤ قصد کریم روانگر، حکایت روشنی از این تاثیر و تاثر است . 9 یکی از خاطرات شنیدنی درباره ایام کودکی امام ماجرایی است که به خوبی نشان می دهد او از همان سالهای نخست زندگی، به مسائل مهم کشور و امت اسلام، علاقه و توجه داشت:

روح الله با آن که معلم نقاشی نداشت، همچنان با نقاشی، دل مشغول می داشت . یکی از تصاویر خیالی اش که از واقعیت الهام گرفته بود از خانه فراتر رفت و در میان اقوام و دوستان دست به دست شد . در این نقاشی، دو رنگ به کار رفت: مرکب سیاه و دواگلی (مرکورکرم) . مجلس شورای ملی را بزرگ تر از ابعاد تالار بزرگ خانه شان رسم کرد و سرهایی را با عمامه های سیاه و سفید و کلاه های بوقی و پوستی به عنوان نمایندگان مجلس، دور اتاق جا داد . بر پشت بام تالار تعداد زیادی دایره به عنوان توپ کشید و چند عدد از توپ ها ، پشت بام را سوراخ کرده، روی سر نمایندگان مجلس افتاده از زیر در تالار خون سرخ روان بود . 10

نخستین آموزگاران روح الله، مرحوم میرزا جعفر و مرحوم ملاابوالقاسم بودند . میرزا جعفر هر روز صبح به خانه شهید سید مصطفی می آمد و به فرزند پنج ساله او خواندن و نوشتن می آموخت . در مکتب ملا ابوالقاسم، بی غلط خواندن قرآن را فراگرفت و در کنار قرائت و تجوید قرآن، همه آنچه در مکتبخانه های آن روزگار معمول بود، آموخت .

پس از اتمام دوره مکتبخانه، به مدرسه می رود تا درسهای این مراکز جدید التاسیس را نیز تجربه کند . حسن مستوفی، فرزند خاله روح الله که در کودکی همدرس و همبازی هم بودند، می گوید: "ما با هم به مدرسه ای می رفتیم که به سبک مدارس فرانسوی، میز و صندلی داشت" . 11شاید وجود خانهای متحول در خمین باعث شده بود که در آن منطقه، مدارس جدید نیز دایر شوند و آن گونه که در "سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی" برمی آید: نام آن مدرسه تازه تاسیس احمدیه بوده است . 12

ورود به حوزه علمیه

تحصیل علوم اسلامی را امام خمینی پیش از پا نهادن به پانزده سالگی آغاز کرد . مقدمات را نزد برادر ارجمندش: مرحوم آیة الله پسندیده آموخت و تا پیش از هجرت به اراک، از محضر مرحوم میرزا محمود افتخارالعلما مرحوم میرزا رضا نجفی خمینی، مرحوم آقا شیخ علی محمد بروجردی، مرحوم آقا شیخ محمد گلپایگانی و مرحوم آقا عباس اراکی استفاده ها کرد . به گفته برادر، منطق و مطول و سیوطی را نزد او خوانده است . خط و خوش نویسی را نیز نزد یکی از اساتید مدرسه تازه تاسیس آقا حمزه محلاتی آموخت . در سن پانزده سالگی، با پشت سر گذاشتن حوادث تلخ و شیرین و آموختن دروس مقدماتی حوزه، برای ورود به دنیای بزرگترها آماده تر شده بود . آشنایی اش با ادبیات عرب و فارسی بیش از مقدار لازم برای طلبه ها بود . منطق و فنون استدلال را خوب می شناخت . خط را بسیار زیبا می نوشت . اخبار کشور و شهر را پی می گرفت و در همه فعالیتهای مربوط به جوانان مدافع شهر، شرکت می جست . جمعه ها به میدان مشق تیر می رفت تا فنون دفاع را بیاموزد . اینک دو سال و نیم از جنگ بین المللی اول می گذرد . اجساد کشته شدگان جنگ، شهر را به عزا و وبا مبتلا کرده است . موثرترین دارویی که کمابیش از کشتار وبا می کاست ماست بود . اما قشون روس، ماستها را از خانه می گرفتند و خود را ایمن می کردند . مادر گرامی روح الله، هر از گاه فرزندش را با مشکی پر از ماست به در خانه بیماران می فرستاد تا در درمان آنان گامی برداشته باشد . اما خانه پدری روح الله نیز از گزند وبا مصون نماند و نخست صاحبه خانم، عمه شجاع و فداکار و اندکی پس از او هاجر، مادر روح الله، دار فانی را وداع گفت .

چند سال دیگر نیز در خمین ماند و در این سالها هم به مدرسه می رفت و هم چشم به تحولات سریع و شگفت ایران داشت . آنچه بیش از همه، روح الله را در آن سالهای غریب به وجد آورد، نهضت جنگل بود . دلیل علاقه روح الله جوان به رهبر نهضت جنگل، نقل یک خواب از او و سرودن قصیده ای در ستایش میرزا کوچک خان جنگلی است:

یک روز آقا مرتضی قصیده ای در لابه لای دفتری که مادر مخارج خانه را در آن می نوشت، یافت . دانست که از روح الله است . پرسید: "این، برای کیست؟ " روح الله نوجوان گفت: "برای میرزا کوچک خان که چندی پیش، مهمان ما بود" . آقا مرتضی با تعجب پرسید: " خود میرزا؟ "روح الله پاسخ داد: "بله" . سوال تکرار شد و پاسخ نیز . ننه خاور دخالت کرد و گفت: یک ماه پیش دیدم روح الله خیلی سرحال است . گفتم از وقتی مادرتان رحمت خدا رفته شما غمگین هستید . چطور امروز این قدر سرحال هستید؟ برایم خواب شب گذشته را تعریف کرد: "شب بود، اما خورشید همچنان در آسمان بود . این خانه نیز جنگل بود . جنگلی ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آنها بود . برایش چای آوردم، لبخندی زد . بی آن که چیزی بگوید: خداحافظی کرد و رفت" . 13

غیر از این نشانه های دیگری نیز هست که نشان می دهد امام خمینی در نوجوانی علاقه و اعتقاد بسیاری به رهبر نهضت جنگل داشته است; از جمله هماره برای سلامتی او دعا می کرد; یک بار به برادرش پیشنهاد پیوستن به نهضت را داد و پیوسته اخبار آنها را دنبال می کرد . 14

سال 1339ه . ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به اراک 15 رفت تا محضر پرفیض عالمی ربانی و فقیهی هوشمند را درک کند . پیش از عزیمت به اراک، نخست تصمیم داشت که به اصفهان برود و در آن ادامه تحصیل دهد; اما آوازه شیخ عبدالکریم حائری یزدی که در آن سالها در همه مراکز علمی پیچیده بود، خمینی جوان را به اراک کشاند . در اراک، وارد مدرسه سپهدار شد . بیدرنگ، منطق را دوره کرد، نحو را به کمال آموخت و به بدیع و بیان احاطه یافت . شور و نشاط درس آموزی، او را از نگاه به اوضاع و احوال کشورش باز نمی داشت و حوادث تلخ آن روزها، همت او را در کسب معرفت و دانش دین سست نکرد; چنان که وقتی برای اولین بار در مجلس ختم مرحوم سیدمحمد طباطبایی عالم مشروطه خواه به منبر رفت، علم و سیاست را به هم آمیخت . انتخاب طلبه جوان خمینی برای این مجلس، بی شک با روحیات و گرایشهای او ارتباط داشته است . اولین سخنرانی امام خمینی در آن مجلس باشکوه، از هر گوشه آفرینها برانگیخت و همین امر موجب شد که وی دعوتهای بعدی را نپذیرد و تا چهار سال با منبر وداع گوید; زیرا نیک می دانست که ستایشگریهای خلق، با دل و روح او چه خواهند کرد .

در مدتی که روح الله در اراک، از حوزه آیة العظمی حائری یزدی سود می جست، حوادث بسیاری نیز بر کشور گذشت: کودتای رضاخان در اسفند 1299 و دستگیری سیدحسن مدرس از آن جمله است .

پیش از آن که همراه روح الله از اراک به قم سفر کنیم . نقل خاطره ای زیبا و شیرین که برای او در کوچه های اراک روی داده است، چشم ما را به شخصیت این مرد الهی، بازتر می کند . در 27 اسفند همان سال، دو تلگراف به اراک رسید که مایه خشنودی همگان شد . نخست این که حقوق احمدشاه از خزانه دولتی به سی هزار تومان و مقرری شاهزادگان عیاش قاجاری به بیست هزار تومان تقلیل یافت . دیگر آنکه ورود هرگونه مشروبات الکلی به کشور اکیدا ممنوع اعلام شد و مقرر گردید در میهمانیها، به جای مشروبات الکلی، از دوغ و شربت استفاده شود . چندی قبل از این تصمیم دولت:

دو قلچماق مست، توبره پیرمردی نمک فروش را روی یخهای کوچه خالی کرده بودند تا در تلو تلو خوردنهای مستی، سر نخورند . هنگام خالی کردن توبره دوم، آقا روح الله نوجوان از راه رسید و مچ یکی از آنان را چنان پیچید که فریاد از او برخاست و دیگری پا به فرار گذاشت . پیرمرد نمک فروش، ناله کنان و با صدای بلند، مرگ آن دو مزاحم را از خدا خواست و برای جوانمردی که او را از چنگ آن دو مست رهانیده بود، عمر طولانی درخواست کرد . پنجاه سال از این ماجرا گذشت . روزی یکی از رانندگان کامیون که بین راه مشهد - تهران در رفت و آمد بود، برای خوردن ناهار به قهوه خانه ای رفت . در آنجا با صدای بلند برای یکی از آشنایانش، داستان نجات پدربزرگش را به دست طلبه ای جوان تعریف می کرد و می گفت: دست کم یک روز از عمر امام به خاطر دعای خیر پدر بزرگ من است و روزهای دیگرش به خاطر دعای هزاران انسان دیگر . زیرا یکی از دو دعای پدر بزرگم مستجاب شد و آن دو مرد مست، روزی به جان هم افتادند و با چاقو همدیگر را زخمی کردند و پس از مدتی هر دو در جوانی بر اثر زخم چاقو مردند . دعای دیگر پدربزرگم عمر طولانی برای امام خمینی بود و حتما این نیز مستجاب می شود . 16

هجرت به قم

نوروز سال 1300ش/1340ق، خمین به استقبال فرزند آیة الله شهید، سید مصطفی موسوی خمینی رفت و او را که از اراک برای دیدار خانواده بازمی گشت در آغوش گرفت . روح الله تقریبا همه اسباب و اثاثیه زندگی را با خود از اراک آورده بود و همین نشان از عزم او به بازنگشتن به اراک داشت . بی شک، دلیل عمده وی به انتخاب قم برای ادامه تحصیل، هجرت آیة الله العظمی حائری یزدی از اراک به قم بود . اما این که مرحوم حائری یزدی چرا قم را برای گستراندن بساط تدریس و مجتهدپروری برگزید، سخن بسیار گفته اند . گویا بعد از ماجرای کودتا و استقرار دولت سیدضیا طباطبایی، معظم له با مشورتها و رایزنیهای بسیار با آگاهان آن روز، به این نتیجه مبارک رسیده بود که باید حوزه علمیه را در ایران از هر جهت گسترش دهد و اراک تناسب چندانی با گسترش حوزه نداشت . قم، هم زیارتگاه حضرت معصومه بود و هم به پایتخت نزدیکتر . از این رو برای جلب طالبان علم، آمادگی و ذابیت بیشتری داشت .

امام خمینی نیز پس از گذراندن ایام نوروز در خمین، آماده هجرت به قم 17 شد تا دوستان فاضل و هم درسهای خود را اینک در قم ببیند و راهی را که از خمین و اراک آغازیده بود، در آنجا به مقصد رساند . در کتاب "گنجینه دل" می خوانیم:

آیة الله خلخالی از امام نقل می کند که فرمودند: "پس از حرکت آقای حائری از اراک، به قرآن تفال زدم، این آیه آمد: منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة اخری; شما را از خاک آفریدیم و بدان باز می گردانیم و از آن بار دیگر بیرون می آوریم . "

پیش خود گفتم که نشو و زندگی و مرگ ما در قم خواهد بود .

تاریخ ورود امام خمینی به قم، نوروز سال 1300 ه . ش، مطابق با رجب المرجب 1340ه . ق است . در آنجا بدون اتلاف وقت پایه های اجتهاد را یک یک پیمود . تتمه مباحث کتاب مطول را نزد مرحوم آقا میرزا محمدعلی ادیب تهرانی آموخت و دروس سطح را از محضر مرحوم آیة الله محمدتقی خوانساری و بیشتر نزد مرحوم آیة الله سیدعلی یثربی کاشانی فراگرفت . پس از گذراندن سطح به آرزوی دیرینه خود دست یافت و هر روز صبح چشم به سیمای موسس حوزه علمیه قم، حضرت آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی می دوخت دروس سطح تا سال 1345 ه . ق . روز و شب او را به خود مشغول می داشت و از پس تا دو سال خارج فقه و اصول مرحوم حائری یزدی را شرکت می کرد; تااین که در سال 1355 هجری قمری استاد امام و موسس حوزه قم، رخ در نقاب خاک کشید و به دیار افلاکیان کوچید .

برای امام خمینی قم علاوه بر جاذبه های علمی و اخلاقی، موقعیتی مناسب نیز بود تا بتواند با بزرگان دیگری هم ارتباط برقرار سازد . یکی از کسانی که امام در قم با وی ملاقات کرد، مرحوم سید حسن مدرس است . این آشنایی به چند گفتگوی علمی و یا سیاسی ختم نشد و امام بارها با او در تهران و مجلس شورای ملی ملاقات و گفتگو کرده است .

مرحوم مدرس - رحمه الله - خوب من ایشان را هم دیده بودم . این هم یکی از اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد; در مقابل ظلم آن مرد سوادکوهی آن رضاخان قلدر ایستاد و در مجلس بود . ایشان را به عنوان طراز اول، علما فرستادند به تهران و ایشان با گاری آمد تهران . از قراری که آدم موثقی نقل می کرد، ایشان یک گاری آنجا خریده بود و اسبش را شاید خودش می راند تا آمد به تهران . آن جا هم یک خانه مختصری اجاره کرد و من منزل ایشان مکرر رفتم، خدمت ایشان - رضوان الله علیه - مکرر رسیدم . 18

امام خمینی نوزده ساله بود که مدرس را در قم می بیند و از همان جا طرح آشنایی و رفت و آمد می ریزند . مدرس در سیمای روح الله، پدرش را می دید که در اصفهان با او همدرس بود و اینک با دیدن پسر، خاطراتش در اصفهان و دوستی اش با سید مصطفی یادآوری می شد . از سخنان و تجلیلهای امام از مقام و شان سیدحسن مدرس در سالهای پس از پیروزی انقلاب پیداست که آن دیدارها، از مدرس شخصیت مقدس و بزرگی در چشم امام ساخته است . 19

ورود امام به درس آیة الله حائری یزدی، در سن بیست و پنج سالگی بود . دو سال بعد، در قم با حاج شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی آشنا شد که فلسفه می دانست و در فلسفه غرب نیز دستی داشت . وی در قم داروینیسم و نقد آن را تدریس می کرد و مدتی روح الله جوان در این درس حاضر شد . استاد دیگر امام در معقول، مرحوم حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی است . محضر درس آن فیلسوف نامی ، سه علم را به روح الله آموخت:



 
صفحه اول   |   ارتباط با ما   |   نقشه سايت   |   ورود به سایت   |   download   |   انجمن   |   سایت کودکان تبیان   |   پست الکترونیک
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اداره کل تبلیغات اسلامی استان یزد میباشد.
پشتیبانی : واحد فناوری اطلاعات اداره کل تبلیغات اسلامی یزد